محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5975

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به نزد سلطان داشته بود با هر كه مىگفت قرآن مخلوق است مخالفت مىنمود و در بارهء هر كه چنين مىگفت زبان مىگشود ، در صورتى كه واثق با هر كه چنين مىگفت سخت مىگرفت و در اين باب امتحانشان مىكرد كه احمد بن ابى داود بر او تسلط داشت . يكى از مشايخ ما به نقل از راوى ديگر كه نام برد به من گفت كه وى در يكى از روزها بنزد احمد بن نصر رفته بود ، جماعتى از مردم نيز به نزد وى بودند . به نزد وى از واثق سخن رفته بود و او مىگفته بود : « اين خوك چنين كرد . » يا گفته بود : « اين كافر . » و اين كار وى شهره شد . وى را از سلطان بيم دادند و به دو گفتند : « كار تو به وى رسيده . » كه از وى بيمناك شد . چنان كه گويند : از جمله كسانى كه بنزد احمد مىرفتند يكى بود به نام ابو هارون - سراج و ديگرى به نام طالب و ديگرى از مردم خراسان از ياران اسحاق بن ابراهيم ( 136 سالار نگهبانان كه به دو وامىنمودند كه به گفتهء وى قائلند . اطرافيان احمد بن نصر از مردم بغداد كه محدثان و منكران عقيدهء خلق قرآن بودند ، وى را تحريك كردند و وادارش كردند كه براى انكار عقيدهء خلق قرآن جنبش كند . وى را براى اين كار در نظر گرفته بودند ، نه ديگرى را ، به سبب نفوذى كه پدر و جد وى در دولت بنى عباس داشته بودند و نفوذى كه خود وى در بغداد داشت . وى از جمله كسانى بود كه به سال دويست و يكم وقتى فاسقان مدينة السلام بسيار شده بودند و فساد علنى شده بود در آن وقت مأمون به خراسان بود و خبر آن را از پيش گفته‌ايم - مردم جانب شرق با وى بر امر به معروف و نهى از منكر و اطاعت او بيعت كرده بودند . و كارش بر اين قرار استوار بود تا به سال دويست و چهارم كه مأمون به بغداد آمد . پس به اين سببها كه ياد كردم اميد داشتند كه وقتى او جنبش كند عامه اجابت وى كنند . گويد : احمد دعوت كسانى را كه اين را از او مىخواستند اجابت كرد .